خرید بک لینک
بسم رب النور....جنگ های خلق ، بهر خوبی است برگ بی برگی ، نشان طوبی است خشم های خلق ، بهر آشتی است دام راحت دایما بی راحتی است هر زدن ، بهر نوازش را بودهر گله از شکر آگه میکندجنگ ها می آشتی آرد درست ماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا ایمانی تاريخ: پنجشنبه 6 تير 1398 ساعت: 10:30

به نام خدایی که در همین نزدیکیست ...اولین روز تابستان سال 98 رو در حالی طی میکنم که برنامه چیدم برای خودم و الان نوبت نوشتن رسیده ... خب دانشگاه تموم شد ... موقتا از شهر زیبا و با صفای تبریز بار سفر بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا ایمانی تاريخ: پنجشنبه 6 تير 1398 ساعت: 10:30

بسم رب النور... به سرعت همین یک هفته ای که کوله بارم را به خانه آورده ام احساس روزمرگی میکنم ... دلم میخواد یک فعالیت مفید و هیجان انگیز داشته باشم و ارتباط با دنیای بیرون از خانه ... فعلا این ارتباادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا ایمانی تاريخ: پنجشنبه 6 تير 1398 ساعت: 10:30

شب جمعه است هوایت نکنم می میرمیادی از صحن و سرایت نکنم می میرمناله و شکوه حرام است بر عشاق ولی از فراق تو شکایت نکنم می میرمسجده بر خاک شما سیره ی هر معصومی استسجده بر تربت پایت نکنم می میرمدوریت درادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا ایمانی تاريخ: شنبه 25 خرداد 1398 ساعت: 21:50

بسم الله الرحمن الرحیمسلام . داشتم با سپیده صحبت میکردم بعد از مدتها ... از بروز نکردن وبلاگ گفت منم به خاطر گفته ی ایشون اومدم که مطلبی بزارم ... اصلا دیگه حس و حال نوشتن تو وبلاگ رو از دست دادم و نمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا ایمانی تاريخ: شنبه 25 خرداد 1398 ساعت: 21:50

بسم رب النور ...دارم به این فکر میکنم که چرا ماها نمیتونیم باور کنیم که بعضی اتفاق ها می افته ... عقل ما تو چشمونه ..حتی نه تو چشمونم نیست چون اتفاق های مشابه رو میبینیم ولی باز باور نمیکنیم ..مثلا خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا ایمانی تاريخ: شنبه 25 خرداد 1398 ساعت: 21:50

بسم رب النور... گاهی میان هرچه که هست دلت میخواهد که پنجره را باز کنی بپری توی خیابان و بروی و بروی و بروی ....اصلا دلت میخواهد کاغذ های پخش و پلا شده ات را همان جوری بگذاری ... لباس های روی رختت راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا ایمانی تاريخ: شنبه 25 خرداد 1398 ساعت: 21:50

بسم رب النور ...احساس میکنم کم کاری کردم ... حس خوبی نیست ... انگار بدهکاری به خودت ...نمیدونم چه طوری میتونم بیان کنم حسمو ... و نمیدونم چه جوری کاری کنم که این حس درست بشه ...امروز امتحان داشتیم ...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا ایمانی تاريخ: شنبه 25 خرداد 1398 ساعت: 21:50

در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت بــاور نمیکــردم بــه آســـانی دلـم رفتاز هـم سـراغـش را رفـیـقـان میگـرفـتـنـد در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفترفــتــم کـنــارش، صـحـبتـم یـادمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا ایمانی تاريخ: شنبه 25 خرداد 1398 ساعت: 21:50

بسم رب النور ... لپ تاپ رو گذاشتم روی کابینت کنار پنجره آشپزخونه و خودمم نشستم روی صندلی ... دارم به سایتی که الان داشتم میخوندم فکر میکنم ..." کارنکن " ...خلاصه کلام در مورد این بود که کاری رو انجام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا ایمانی تاريخ: شنبه 25 خرداد 1398 ساعت: 21:50

بسم رب النور ...رفتیم بیرون قدمی زدیم هوای زیبای بارانی امروز حس و حال تازه ای بهم داد ... یکسری چیزها امروز باعث شده مغزم سوت بکشه ... اخه مگه داریم تا این حد ؟ تمرکز رو چیزای خوب باعث میشه که بیشتر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا ایمانی تاريخ: شنبه 25 خرداد 1398 ساعت: 21:50

بسم رب النور ... سلام . شب امتحان ... و منی که به زور به خرد مغزم اندکی مطلب میدهم و با هزار جور لیلی به لالاش گذاشتن راضیش میکنم که کمی درس بخونه ... سردرد داشتم و به همین خاطر مغزم رو درک میکنم ...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا ایمانی تاريخ: شنبه 25 خرداد 1398 ساعت: 21:50

بسم الله الرحمن الرحیم سلام مدتیه ننوشتم ، درسامون سنگینه منم بیست و دو واحد برداشتم ،این روزا دیگه اصلا حس درسم نمیاد . این هفته پایان کلاس های دانشگاهه ... این ترم هم داره نفس های اخرو میکشه ولی خب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا ایمانی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 2:40

بسم الله الرحمن الرحیم سلام این روزا که اومدم خونه ادامه سریال آنام رو نگاه میکنم سریال خوبیه ... و به مطالعه ی چند تا کتاب میگذره و استراحت ... این جا یه چیزش خوبه که آرومه و آرامشش مخصوصا شبا خیلی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا ایمانی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 2:40

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

سریال آنام هم تموم شد . زندگی همه ی ما مثل یه قصه است .. وقتی که راه زندگی به پایان میرسه هر کدوم یه قصه داریم که روایت کنیم ... آدما درون خودشون قصه های پرو پیمون زیادی دارن که بعضی هاش تا آخرش ناگفته میمونه ...

شخصیت مارال رو خیلی دوست داشتم احساس میکردم شبیه من بود ...

برچسب: نویسنده: النا ایمانی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 2:40

صفحه بندی