ما آدمیم ها ... - تاریخ: 1398/4/6 ساعت: 10:30
بسم رب النور....جنگ های خلق ، بهر خوبی است برگ بی برگی ، نشان طوبی است خشم های خلق ، بهر آشتی است دام راحت دایما بی راحتی است هر زدن ، بهر نوازش را بودهر گله از شکر آگه میکندجنگ ها می آشتی آرد درست ما
تابستان نوشت - تاریخ: 1398/4/6 ساعت: 10:30
به نام خدایی که در همین نزدیکیست ...اولین روز تابستان سال 98 رو در حالی طی میکنم که برنامه چیدم برای خودم و الان نوبت نوشتن رسیده ... خب دانشگاه تموم شد ... موقتا از شهر زیبا و با صفای تبریز بار سفر ب
راهی به حقیقت ...؟ - تاریخ: 1398/4/6 ساعت: 10:30
بسم رب النور... به سرعت همین یک هفته ای که کوله بارم را به خانه آورده ام احساس روزمرگی میکنم ... دلم میخواد یک فعالیت مفید و هیجان انگیز داشته باشم و ارتباط با دنیای بیرون از خانه ... فعلا این ارتبا
حضرت عشق (ع) - تاریخ: 1398/3/25 ساعت: 21:50
شب جمعه است هوایت نکنم می میرمیادی از صحن و سرایت نکنم می میرمناله و شکوه حرام است بر عشاق ولی از فراق تو شکایت نکنم می میرمسجده بر خاک شما سیره ی هر معصومی استسجده بر تربت پایت نکنم می میرمدوریت در
عصر نوشت - تاریخ: 1398/3/25 ساعت: 21:50
بسم الله الرحمن الرحیمسلام . داشتم با سپیده صحبت میکردم بعد از مدتها ... از بروز نکردن وبلاگ گفت منم به خاطر گفته ی ایشون اومدم که مطلبی بزارم ... اصلا دیگه حس و حال نوشتن تو وبلاگ رو از دست دادم و نم
جمعه نوشت... - تاریخ: 1398/3/25 ساعت: 21:50
بسم رب النور ...دارم به این فکر میکنم که چرا ماها نمیتونیم باور کنیم که بعضی اتفاق ها می افته ... عقل ما تو چشمونه ..حتی نه تو چشمونم نیست چون اتفاق های مشابه رو میبینیم ولی باز باور نمیکنیم ..مثلا خ
گاهی... - تاریخ: 1398/3/25 ساعت: 21:50
بسم رب النور... گاهی میان هرچه که هست دلت میخواهد که پنجره را باز کنی بپری توی خیابان و بروی و بروی و بروی ....اصلا دلت میخواهد کاغذ های پخش و پلا شده ات را همان جوری بگذاری ... لباس های روی رختت را
زیبایی نوشت - تاریخ: 1398/3/25 ساعت: 21:50
بسم رب النور ...احساس میکنم کم کاری کردم ... حس خوبی نیست ... انگار بدهکاری به خودت ...نمیدونم چه طوری میتونم بیان کنم حسمو ... و نمیدونم چه جوری کاری کنم که این حس درست بشه ...امروز امتحان داشتیم ...
شعر نوشت - تاریخ: 1398/3/25 ساعت: 21:50
در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفتu200f بــاور نمیکــردم بــه آســـانی دلـم رفتاز هـم سـراغـش را رفـیـقـان میگـرفـتـنـدu200f در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفترفــتــم کـنــارش، صـحـبتـم یـادم
کارنکن - تاریخ: 1398/3/25 ساعت: 21:50
بسم رب النور ... لپ تاپ رو گذاشتم روی کابینت کنار پنجره آشپزخونه و خودمم نشستم روی صندلی ... دارم به سایتی که الان داشتم میخوندم فکر میکنم ..." کارنکن " ...خلاصه کلام در مورد این بود که کاری رو انجام
زیبایی ها... - تاریخ: 1398/3/25 ساعت: 21:50
بسم رب النور ...رفتیم بیرون قدمی زدیم هوای زیبای بارانی امروز حس و حال تازه ای بهم داد ... یکسری چیزها امروز باعث شده مغزم سوت بکشه ... اخه مگه داریم تا این حد ؟ تمرکز رو چیزای خوب باعث میشه که بیشتر
سر درد نوشت - تاریخ: 1398/3/25 ساعت: 21:50
بسم رب النور ... سلام . شب امتحان ... و منی که به زور به خرد مغزم اندکی مطلب میدهم و با هزار جور لیلی به لالاش گذاشتن راضیش میکنم که کمی درس بخونه ... سردرد داشتم و به همین خاطر مغزم رو درک میکنم ...
بعد از روزها... - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 2:40
بسم الله الرحمن الرحیم سلام مدتیه ننوشتم ، درسامون سنگینه منم بیست و دو واحد برداشتم ،این روزا دیگه اصلا حس درسم نمیاد . این هفته پایان کلاس های دانشگاهه ... این ترم هم داره نفس های اخرو میکشه ولی خب
این روزها - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 2:40
بسم الله الرحمن الرحیم سلام این روزا که اومدم خونه ادامه سریال آنام رو نگاه میکنم سریال خوبیه ... و به مطالعه ی چند تا کتاب میگذره و استراحت ... این جا یه چیزش خوبه که آرومه و آرامشش مخصوصا شبا خیلی
شب نوشت - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 2:40
بسم الله الرحمن الرحیم سلام سریال آنام هم تموم شد . زندگی همه ی ما مثل یه قصه است .. وقتی که راه زندگی به پایان میرسه هر کدوم یه قصه داریم که روایت کنیم ... آدما درون خودشون قصه های پرو پیمون زیادی دارن که بعضی هاش تا آخرش ناگفته میمونه ... شخصیت مارال رو خیلی دوست داشتم احساس میکردم شبیه من بود ...
و بیا... - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 2:40
گوش کن دورترین مرغ جهان میخواند . شب سلیس است ، و یکدست ، و باز. شمعدانی ها و صدادارترین شاخه فصل ، ماه را می شنوند . پلکان جلو ساختمان ، در فانوس به دست و در اسراف نسیم ، گوش کن ، جاده صدا میزند از
نوزده سالگی نوشت - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 2:40
بسم الله الرحمن الرحیم سلام . بارها و بارها اومدم تو وبلاگ مطلب بنویسم اما هر بار نمیدونم چی شده یا احساسم بهم خورده یا مشکلی پیش اومده نشده ... تو این روزا اتفاقات زیادی افتاده هشت روز درگیر روضه ای
شب اول - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 2:40
به نام خداسلام .انگار همین دیروز بود اومدم نوشتم شب اول ترم سه و حالا شب اول ترم چهار ... نمیدونم چرا همیشه اولش اون حس غریبگی هست با من ... خبر دسته اول اینکه ندا جان ازدواج کرد .اونم با همون مشخصاتی
امروز - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 2:40
به نام خدایی که از همه مهربون ترهسلام . چند روزیه دلم میخواست بیام بنویسم اما به خاطر مشکل پریزهای اتاقمون نمیتونستم لپ تاپمو شارژ کنم... امروز روز خوبی بود ... از صبح کلاس بودم اما در مجموع خوش گذشت
و اما عشق - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 2:40
دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفتآه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفتخواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کردکشتیام را شب طوفانی گرداب گرفتدر قنوتم ز خدا «عقل» طلب میکردم«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفتنتوانست فراموش کند مستی راهر که از دست تو یک قطره می ناب گرفتکی به انداختن سنگ پیاپی در آبماه را میشود از ...